عبور از سنگلاخ
جواز آزادی مان بود.
دست هامان در دست هم
به عبور می اندیشیدیم
کسی را یاری نجوایی نبود
… و تنها تو
در این میان
اسم شب را می دانستی.
****
تنها تو
اسم شب را می دانستی
و ما چشم در چشم هم سرود می خواندیم:
گرچه صحرا و دشت تاریک است
راهمان سنگلاخ و باریک است
روز از پشت کوه ها پیداست
آری آری طلوع نزدیک است.
زیر سوسوی ستارگان
صورتت
زیباتر از همیشه می نمود
و من به تاول پاهایت
می اندیشیدم.
****
کسی نبود که برای پاهای تبرخورده مان
کفشی بدوزد
سقف بالای سرمان
بی پناهی بود
و آن فسردگان در هم تنیده
دست هامان بودند
که حقیقت داشتند.

2012/02/iranian-internet.html

Free

Advertisements